چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394

صدای ادبیات شفاهی همدان را بشنویم

   نوشته شده توسط: حسین زندی    نوع مطلب :روزنامه همشهری ،

صدای ادبیات شفاهی همدان را بشنویم

نویسنده: حسین زندی/خبرنگار
صدای ادبیات شفاهی همدان را بشنویم
یکی از سرمایه‌های فرهنگی هر قومی ادبیات شفاهی آن مردم است. ادبیات شفاهی با عنوان‌ها و نام‌هایی چون ادبیات عامه، ادبیات مردم، فرهنگ عامه، ادبیات توده‌ها، فولکلور و دیگر موارد مشابه به کار می‌رود. این روایت‌ها در قالب قصه‌های عامیانه، متل‌ها، ضرب‌المثل‌ها، اشعار، طنزها، افسانه‌ها و مانند این‌ها بیان می‌شود...
1394/02/01
یکی از سرمایه‌های فرهنگی هر قومی ادبیات شفاهی آن مردم است. ادبیات شفاهی با عنوان‌ها و نام‌هایی چون ادبیات عامه، ادبیات مردم، فرهنگ عامه، ادبیات توده‌ها، فولکلور و دیگر موارد مشابه به کار می‌رود. این روایت‌ها در قالب قصه‌های عامیانه، متل‌ها، ضرب‌المثل‌ها، اشعار، طنزها، افسانه‌ها و مانند این‌ها بیان می‌شود.ادبیاتی که هزاران سال در یاد، سینه و زبان مردمان این سرزمین جاری بودبا ورود رسانه‌های دیداری، شنیداری و مجازی یا رنگ می‌بازد و رو به فراموشی می‌رود. ادبیاتی که از تخیلات قومی سرچشمه می‌گرفت و به بازآفرینی واقعیات نمود می‌بخشید. امروز تنها در ذهن اندکی از ساکنان این سرزمین باقی مانده است.با این حال هنوز می توان به پیروی از «انجوی‌شیرازی» و «صبحی مهتدی» به گردآوری این میراث گرانبها پرداخت. می توانیم با کمک مردمی که اشعار، متل‌ها، افسانه‌ها و قصه‌های گذشتگان را در ذهن و خاطر دارند به ثبت و ضبط ادبیات شفاهی همت کنیم.  «همشهری» در نظر دارد دست یاری به سوی همشهریان و هم استانی‌های خود دراز کند و آنچه در خاطر مردم این منطقه مانده است را منتشر کند. در ابتدای این حرکت نویسنده شاعر، نمایشنامه‌نویس و پژوهشگر همدانی «مسعوداحمدی (ساعد)» دستمان را فشرد و دعوت همشهری را پذیرفت. در شماره‌های آینده چند اثر از قصه‌های عامیانه همدان به روایت این نویسنده می‌خوانیم.از همشهریان گرامی همدانی تقاضا داریم قصه‌ها، متل‌ها و شعرهای عامیانه خود را به نشانی پستی روزنامه در همدان بفرستند یا از طریق پست الکترونیکی همشهری همدان hamshahri.hamedan@gmail.com به دست ما برسانند. در ادامه یکی از این قصه ها را می‌خوانیم.
بخت و اقبال
تا بوده و بودهِ خدا بوده! در روزگاران قدیم جوانی کج اقبال از زور بدبختی روزى به خودش گفت: «این جور که نیمیشه میوا برم و  بخت و اقبالِ خوابیدمه بجورِمو و بیدارش کنم! (باید بروم بخت و اقبال خود را از خواب بیدار کنم.)»...به همین خاطر نان‌پیچه‌اش را بست کمرش و راه افتاد. کوه به کوه و بیابان به بیابان رفت و رفت تا  به بیشه‌زاری رسید و دید شیری دراز به دراز خوابیده و هی نکّه می‌کند. (ناله می‌کند)جوان به این خیال که شیر، بخت و اقبال او است، بیدارش کرد و پرسید:« تو بخت و اقبال خوابیده‌ منی؟!»شیر نالید و گفت: «نه جوان! مَ اقباله خوابیده تو نیسم، حالام برو بذار به درد خودم بمیرم! راسی هر آینه اقبالته پیداکردی اَزِش بپرس دواى یی دردِ بیکردارِ مَ چیه!»
جوان رفت و رفت تا به منزل دختر دولتمندی که از بیماری افتاده بود میانِ‌ جا، رسید و از او پرسید: «تو بخت و اقبال خوابیده‌ منی؟!»دختر بیمار نالید و گفت:« نه! من بخت و اقبال تو نیستم! اگه اقبالته پیدا کردی، ازش بپرس دوا و درمان بیماری من چیه!» جوان راه ‌برید و رفت تا به درختى در حال خشکیدن رسید و از او پرسید:« اى درخت نکنه تو بخت و اقبالِ منی!»درخت با زحمت شاخه‌ای تکان داد و گفت:« نه جوان! منه ورچروکیده، بخت و اقبال تو باشم؟! خدا نکنه! ولی ای جوان اگه روزی روزگاری بخت و اقبالته پیدا کردی، علتِ خشکیدن منم ازش بپرس!»
جوان سفیر و سرگردان، پرسان‌پرسان رفت و رفت تا بالاخره به بخت و اقبالش رسید و گفت:«بالاخره پیدات کردم، تو بخت اقبال منی که همیشه‌ خدا خوابی ؟!»
بخت و اقبالش گفت:« الآنه که بیدارم!... خوب حالا بگو از من چه درخواستی داری؟»
جوان که از خوشحالى در پوست خود نمی‌گنجید.
ابتدا از بختِ خود داروى دردمندی شیر، بیماری دختر و علت خشکیدن درخت را درخواست کرد. بخت سری تکان داد و گفت:« اگر شیر مغز سر آدم بى‌شعورِ احمقى را بخورد، درد بلافاصله تن او را رها خواهدکرد.  اما علاج دختر. او باید شوهر کند تا از بیماری رهایی یابد! و علت خشکیدن درخت؟! باید گنجِ و دفینه‌ پنهان شده زیر درخت را که ریشه‌های آن را مسموم می‌نماید بیرون آوردند تا طلسم شکسته شود و درخت دوباره شاداب و سرسبز گردد!»
بخت و اقبالِ جوان لب فروبست و به او خیره گردید تا جوان خواسته‌های دیگرش را به زبان آورد. اما جوان بدون درخواست دیگری راه رفته را بازگشت تا رسید به درخت و علت خشکیدنش را گفت. درخت با شادی گفت:« خوب ای جوان چه کسی بهتر از تو، حالا که شانس بهت رو کرده، بیا گنج را دربیار براى خودت و ریشه‌های منم آزادکن! هم تو به نوائى مى‌رسی، هم من از خشکیدن نجات پیدا می‌کنم!»   
جوان گفت:« نه، حالا که بختم بیدار شده، دیه گنج بری شیمه؟ (دیگر گنج به چه کار من می‌آید؟)»
بعد هم راه افتاد و رفت تا رسید منزل دختر بیمار و علت بیماری او را هم گفت. دختر بیمار از جوان تقاضا کرد:« خوب تو بیا با من ازدواج کن تا هم صاحب من شوى و هم صاحب ثروتم!»جوان گفت:« نه! حالا که دیه بختُم بیدار شده تو و ثروتت به چه دردم مُخوره؟»
بعدم سرش را کج کرد و راه افتاد تا عاقبت رسید به بیشه‌زار و شیر خفته‌ای که از درد می‌نالید. شیر بی‌رمق با زحمت چشم‌هایش را نیمه‌باز کرد و غرش ضعیفی کرد و پرسید:« ببینم جوان! بالاخره بختت را پیدا کردی؟» جوان با خوشحالى در جواب شیر گفت:« بله بله پیداش کردم! الآنه دیه بیداره!»...
بعد هم تمام کارهایی را که کرده بود اعم از دوای بیماری دختر ثروتمند و علت خشکیدن درخت را برای شیر که یک بند ناله میکرد تعریف کرد و در آخر هم اضافه کرد که او دست رد به سینه‌ هر 2 زده است. شیر به زحمت غرید:«عجب! عجب! حالا بگو ببینم داروى درد مرا هم از بختت پرسیدی؟!» جوان گفت:« بله که پرسیدم!»چشم‌های شیر جان گرفت و پرسید:« خوب گفت داروى درد من چیه؟!»
جوان جواب داد:« به مَ گفت تا به تو بِگم دواى دردِ تو، خوردن مغز یه آدم بى‌شعور و احمقه!»شیر تکانی به خودش داد و بلند شد و خمیازه‌اى کشید و غرید:« خوب حالا ازت یه سؤالی دارم، آیا احمق‌تر و بى‌شعورتر از تو کسی‌ام پیدا میشه که لقد به بختش بزنه و یه گنج  و یه دخترِ ثروتمند باد آورده رو از دست بده؟!»  جوان که نطقش کور شده بود، هاج و واج به شیر خیره شده بود که شیر جستی زد و جوان را به خاک و خون کشید و مغزش را خورد و شفا پیدا کرد.بار کج به منزل نمی رسه، عقلم برای آدمیزاد خوب چیزیه! قصه‌ ما به سر رسید، کلاغه به خانه‌اش نرسید.


برچسب ها: ادبیات شفاهی ، ادبیات شفاهی همدان ، مسعود احمدی ، همشهری همدان ،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic