تبلیغات
همدان نامه (همدان بلاگ) - عشق به هنر؛ از همدان تا شوشتر
یکشنبه 26 دی 1395

عشق به هنر؛ از همدان تا شوشتر

   نوشته شده توسط: حسین زندی    نوع مطلب :تئاتر ،روزنامه همشهری ،

عشق به هنر؛ از همدان تا شوشتر

نویسنده: مسعود احمدی- حسین زندی خبرنگار همشهری -همدان
عشق به هنر؛ از همدان تا شوشتر
محمدعلی مهیمنی شاعر، نویسنده و پیشکسوت تئاتر همدان 20 آذرماه در سن 71 سالگی از دنیا رفت. او از سال 1342تا اوایل دهه 60 در شوشتر و اهواز به شغل معلمی مشغول بود...
1395/10/26
 محمدعلی مهیمنی شاعر، نویسنده و پیشکسوت تئاتر همدان 20 آذرماه در سن 71 سالگی از دنیا رفت. او از سال 1342تا اوایل دهه 60 در شوشتر و اهواز به شغل معلمی مشغول بود.مهیمنی نقش مهمی در رشد تئاتر شوشتر داشت و بیشتر اهالی تئاتر شوشتر به طور مستقیم و غیر مستقیم خود را شاگرد او و به همین دلیل خوزستانی‌ها او را بنیانگذار تئاتر نوین شوشتر می‌دانند. همشهری در زمان حیات این نویسنده گفت‌و‌گویی با او داشته که می‌خوانید.
  • چه اتفاقی شما را به سوی شوشتر کشاند؟
تقریبا 18 سال از سنم نگذشته بود که دانشسرای مقدماتی را به پایان رساندم. آن سال همدان از نظر معلم اشباع شده بود. ما هم تعهد داده بودیم 5سال در خدمت آموزش و پرورش باشیم و ما را به خوزستان فرستادند. فکر می‌کردم مرا در اهواز یا آبادان نگه می‌دارند و با این‌که برای من فراهم بود در همدان بمانم اما عشق فضای جنوب مرا ترغیب کرد به خوزستان بروم. وقتی به خوزستان رسیدیم گفتند که باید منتظر باشید قرعه‌کشی کنیم. با خودم فکر کردم اگر مرا به هویزه یا سوسنگرد بفرستند چه کار باید بکنم. گفتند می‌توانید از بین 3 یا 4شهر انتخاب کنید. من در بین 4 شهر با تحقیق شوشتر را انتخاب کردم اما در شوشتر هم من را به روستا فرستادند. نامه‌ای نوشتیم که یا ما را به همدان بفرستید یا در شهر نگه دارید. با همان نامه ما را در شهر شوشتر نگه‌داشتند.
  • کار تئاتر را در شوشتر از چه زمانی آغاز کردید؟
از همان سال اول کار تئاتر را آغاز کردیم. با برداشتی از نمایشنامه‌« ولپن» بن جانسن نمایشی را به نام «عروس قلابی»  تولید کردیم.
  • چه چیزی شما را به سوی تئاتر کشاند؟
من از کودکی عاشق موسیقی و نمایشنامه‌های رادیو بودم اما پدری داشتم که خیلی رادیو و موسیقی دوست نداشت. تابستان‌ها که قصه شب از رادیوی همسایه‌ها پخش می‌شد با عشق دعا می‌کردم که کاش هر شب این اتفاق بیفتد. این عشق در وجود من انباشته شده بود اما مجالی برای بروز آن نبود. در شوشتر فضا را مناسب دیدم و گفتم حالا وقت این کار است و دوستان و همکاران همدانی را دعوت کردم و شروع به کار کردیم.
  • آن موقع شوشتر امکانات اجرای تئاتر را داشت؟
شوشتر امکاناتی نداشت؛ نه سن مناسب داشت و نه سالن درستی. دبیرستان آنجا کارگاهی داشت که ما میزهای کارگاه‌ را تبدیل به سن کردیم.پیش از آن سالن تئاتری ندیده بودم، همه کارها ابتکار خودم بود. در همدان صحنه‌های ابتدایی در دبیرستان دیده بودم که معلمانی به نام شجاعی و شمس نمایش‌هایی را کار می‌کردند. آنها هر سال 2، 3نمایش آموزشی در دبیرستان ابن سینا اجرا می‌کردند.
  • پیش از شما وضع تئاتر این شهر چگونه بود؟
اگر از شوشتری‌ها بپرسید می‌گویند که تا سال‌های 1342-43 تئاتری وجود نداشت. در تمام شهر 2 تاکسی بیشتر نبود. اولین نمایش شوشتر عروس قلابی بود که مناسب فضای آن زمان بود. اگر می‌خواستیم« اتللو» را کار کنیم جواب نمی‌داد. شوشتر اداره فرهنگ و هنر نداشت. ما با استفاده از امکانات آموزش و پرورش کار اجرا می‌کردیم.
  • مضمون کارهایی که اجرا می‌کردید چه بود؟
مثلا «عاقبت قلم‌فرسایی» غلامحسین ساعدی یا«شب» نوشته امین فقیری را اجرا می‌کردیم که کارمان به ساواک کشیده می‌شد. اما کس دیگری را نداشتند که تئاتر کار کند. سال دوم با دانش‌آموزان دبستانی کاری را تمرین کردیم. در یک کلاس کوچک نیمکت‌های کلاس را به هم چسباندیم و ریش‌هایی به صورت بچه‌ها چسباندم و نمایشی به نام «دلاور سیستان» سرگذشت یعقوب لیث صفاری را کار کردیم. این روند هرسال ادامه داشت و گاهی 2 نمایش در سال کار می‌کردیم.
  • هزینه‌ها از کجا تامین می‌شد؟
من غرور خاصی داشتم و نمی‌خواستم به سراغ فرهنگ و هنر خوزستان بروم و کمک بگیرم. برای همان نمایش دلاور سیستان بلیت فروختیم و همه مدارس دانش‌آموزانشان را برای دیدن کار ما آوردند. با بلیت هر نفر 5 ریال یک کتابخانه برای دبستان درست کردیم و حدود 500 جلد کتاب برای کودکان گرفتیم. خیلی عشق به کار معلمی داشتم. شب‌ها بعد از کلاس هم با گچ تابلو درست می‌کردیم و به در و دیوار کلاس‌ها می‌چسباندیم.
  • رابطه شما با سینما چگونه بود؟
من تا 13 سالگی حتی سینما را ندیده بودم و سینما برای من یک دنیای اسرار آمیز بود. چوبی را به زبان می‌گرفتم و صدای تار در می‌آوردم یا با شانه صدای ساز دهنی درمی‌آوردم. دایی من در خانه ما زندگی می‌کرد و بلندگویی به اتاق ما وصل کرده بود. اگر در زمان ورود پدرم بلندگو روشن بود، سیم را می‌کند و بلندگو را به حیاط پرتاب می‌کرد پدرم زمان انقلاب با رادیوو تلویزیون آشتی کرد.
  • عشق به موسیقی را چه کار کردید؟
من به نی علاقه داشتم اما امکان رفتن به اهواز و رفتن به کلاس موسیقی را نداشتم بنابراین جست‌و‌جو کردم و متوجه شدم یک خیاطی هست که نی نوازی هم بلد است.از او خواهش کردم به من آموزش بدهد اما گفت آموزش دادن بلد نیستم، من می‌زنم، گوش بده و یاد بگیر. هرکاری کردم نتوانستم صدای نی را درآورم. رفتم سراغ تار. استادی پیدا کردم که آنقدر مغرور بود که به هرجایی نمی‌رفت. آنقدر اصرار کردم تا پذیرفت و یک جلسه به خانه من آمد و در برخورد اول رابطه خوبی شکل گرفت. چنان به من علاقه‌مند شد که من شدم پسر او و هر وقت به خانه او می‌رفتم همسرش می‌گفت پسرم. من آن زمان گیاهخوار بودم و در تهیه غذا مراعات مرا می‌کرد. استاد عبدالمحمد برجسته نت نمی‌دانست اما گوشه‌ها و دستگاه‌ها را می‌شناخت. وقتی او ساز می‌زد، مثلا سه‌گاه می‌نواخت من نت‌ها را می‌خواندم چون یک پیشینه و شناختی از تار داشتم. من با عشق موسیقی را آموختم.
  • برخورد اداره فرهنگ و هنر با نمایش‌های شما چگونه بود؟
سال 1355یک گروه از اداره فرهنگ و هنر اهواز آمدند و اجرای «سگی در خرمن‌جا» نوشته نصرت الله نویدی را اتفاقی دیدند و گفتند چرا خودت را معرفی نکردی ؟ من‌گفتم وظیفه شما بود که بیایید و مرا پیدا کنید. آنها گفتند برای اداره فرهنگ و هنر کار کنید و گروه تئاتر پژواک آنجا شکل گرفت.
  • آن زمان ازدواج نکرده بودید؟
من سال 1348 ازدواج کردم. 2 پسر اولم در کار سگی در خرمن جا بازی می‌کردند.
  • از چه زمانی نوشته‌های خودتان را اجرا کردید؟
سال 1356 نمایش« مژده ‌ای دل » را نوشتم و در جشنواره استانی در بین رقبایی از اهواز، آبادان، خرمشهر و دزفول اول شدیم و به عنوان جایزه، این کار در تمام شهرهای اصفهان اجرا شد. بعدها خواستیم در تهران اجرا کنیم اما گفتند ممکن است مقامات بیایند ببیند بخشی را حذف کنید. من گفتم دست به نمایش نمی‌زنم مقابل هرکس که می‌خواهد اجرا شود.
  • داستان نمایش چه بود؟
تعدادی معلول در یک اردوگاه کار هستند و یک پزشک ‌آنها را استثمار می‌کند. یک نفر معلول در آنجا بلد است حرف بزند و می‌داند بر سر بقیه چه می‌آید که در نهایت کشته می‌شود.
  • آن زمان به انستیتو امور هنری نرفته بودید؟
سال 1350 به انستیتو رفتم. آنجا با اکبر عاقلان، امامی، هادی گروسین، علی کریمی و یساولیان که از همدان آمده بودند آشنا شدیم. از همه شهرهای ایران می‌آمدند و ما مامور به تحصیل بودیم.
  • از استادان انستیتو بگویید.
در انستیتو استاد موسیقی ما آقای صالحی بود که کار مرا تایید کرد. ایرج زهری استاد دیگر ما بود که خیلی دوست شدیم. جلسه اول از همه خواست شرح حال خود را بنویسیم و من تنها یک خط نوشتم. تا وارد شد گفت مهیمنی کدام شما هستید و من دستم را بالا گرفتم،گفت تنها کسی که حرف درست نوشته مهیمنی است.
  • آن جمله چه بود چه نوشتید؟
نوشتم شرح حال واقعی انسان کار مهمی است که او انجام داده است. من هنوز کاری انجام نداده‌ام که شرح‌حالی داشته باشم. من اسمم را در کلاس‌های فوق برنامه دانشکده هنرهای زیبا هم نوشتم و همه نمایشگاه‌های نقاشی را می‌رفتم. این 2 سال در زندگی من بسیار مهم بود. نوشتن را نیز به صورت حرفه‌ای بعد از انستیتو شروع کردم.
http://ostani.hamshahrilinks.org/Ostan/Iran/Hamedan/Contents/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%86%D8%B1%D8%9B-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%B4%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%B1?magazineid=


برچسب ها: تئاتر همدان ، محمدعلی مهیمنی ، همشهری همدان ،

sharendelagado.hatenablog.com
شنبه 14 مرداد 1396 04:44 ب.ظ
Simply wish to say your article is as astounding. The clearness on your publish is just spectacular and i could suppose you're an expert in this subject.
Well together with your permission let me to clutch your RSS
feed to keep updated with drawing close post. Thanks a million and please continue the
gratifying work.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر