جمعه 27 اسفند 1395

از شاعری تا روزنامه‌نگاری

   نوشته شده توسط: حسین زندی    نوع مطلب :روزنامه همشهری ،گفتگو ،ادبیات ،

از شاعری تا روزنامه‌نگاری

نویسنده: حسین زندی خبرنگار -همدان
از شاعری تا روزنامه‌نگاری
نصرالله آژنگ از نویسندگان شناخته‌شده کشور است که از دوران جوانی به تهران مهاجرت کرده و در کنار آموزگاری به نویسندگی و روزنامه‌نگاری نیز مشغول بوده است. او 23 عنوان کتاب منتشرشده دارد و سابقه کار در نشریات گوناگون را نیز در کارنامه خود دارد. در این گفت وگو از فعالیت ها و خاطراتش می پرسیم....
1395/12/23
نصرالله آژنگ از نویسندگان شناخته‌شده کشور است که از دوران جوانی به تهران مهاجرت کرده و در کنار آموزگاری به نویسندگی و روزنامه‌نگاری نیز مشغول بوده است. او 23 عنوان کتاب منتشرشده دارد و سابقه کار در نشریات گوناگون را نیز در کارنامه خود دارد. در این گفت وگو از فعالیت ها و خاطراتش می پرسیم.
  • در کدام محله به دنیا آمدید؟
سال 1317خورشیدی در کوچه چشمه عبدالعظیم محله «چمن چوپانان» به دنیا آمدم. دوره ابتدایی را در چند مدرسه طی کردم و بعد به تهران آمدم و ضمن ادامه تحصیل در دبیرستان با مشفق همدانی در مجله کاویان همکاری داشتم.
  • چه کار می‌کردید؟
مشفق همدانی در اوایل اعتماد چندانی نداشت که نوجوانی 13 ساله بتواند کارهای مطبوعاتی انجام دهد. طی انجام کار، رفته‌رفته اطمینان خاطر حاصل شد و تصحیح فرم های چاپی در اختیار من گذاشته شد. در همان زمان با کسی که از من 10 سال بزرگ‌تر بود و کارهای سنگین تری به او محول می شد، یعنی هوشنگ ابتهاج (سایه) همکار شدم.
  • مشفق همدانی آثار ترجمه نیز بسیار دارد...
مشفق همدانی کارهایی انجام می داد که همه کسی نمی توانست از پس آنها برآید. آن زمان کتاب‌های داستایوفسکی از جمله «برادران کارامازوف» را ترجمه می کرد که برای همه میسر نبود. با زبان روسی هم آشنا بود اما نه به حدی که بتواند ترجمه کند. چندین کتاب را ترجمه کرد. کتابی را هم به نام «تحصیل‌کرده ها» که نوشته خودش بود منتشر کرد.
  • تا چه زمان با او همکار بودید؟
تا مرداد 1332 که کودتا شد پیش او بودم. بعد از آشفتگی اوضاع، جای دیگر از جمله چاپ میهن همدان و چاپ تجدد ایران در تهران مشغول شدم که کار تصحیح انجام می دادم.به خودم جرات دادم که به عنوان روزنامه‌نگار در مجلات کار کنم. مطالبی با عنوان انگولک را با نام مستعار در مطبوعات می نوشتم.
  • چگونه به سمت نوشتن رفتید؟
دبیری در دبیرستان مولوی تهران به نام دکتر حسن سادات ناصری داشتیم که بعدها استاد دانشگاه شد. ایشان به من جرات داد که بتوانم کتاب شعرم را چاپ کنم. اولین کتاب شعرم به نام «محکوم بی‌گناه» در سال 1335 چاپ شد و به تدریج در راه تالیف و تحقیق قدم برداشتم. در حال حاضر 23 تالیف چاپ‌شده دارم. نام خانوادگی من باب‌الحوائجی بود که به  علت طولانی‌بودن برای روی جلد کتاب با پیشنهاد چندین نام به آژنگ تغییر یافت.
یکی از کتاب های من هم با عنوان باب الحوائجی و هم آژنگ چاپ شده است. به این ترتیب بود که دیپلم را در سال 1336 در دبیرستان مولوی گرفتم و وارد دانشگاه ادبیات شدم. ضمن ادامه تحصیل به همدان رفتم و به‌عنوان آموزگار استخدام شدم. بعدها که مدرک گرفتم از سال 1338 تا 1347 در همدان بودم. چند سال به عنوان معلم در مدارس تدریس کردم و 3 سال به عنوان مسئول نگارش و انتشارات و تبلیغات در آموزش و پرورش کل همدان مشغول به کار شدم. سال 47 به تهران منتقل و در منطقه 12 و 6 و 5 مشغول به تدریس شدم.
  • از خاطرات تحصیل در تهران بگویید.
من در تهران به 3 دبیرستان رفتم. 3 سال اول و دوم و سوم را در دبیرستان نوشیروان طی کردم و سال چهارم و پنجم را در دبیرستان بهبهانی. سال ششم را در دبیرستان مروی گذراندم که یکی از معتبرترین دبیرستان‌های تهران بود.
رئیس دبیرستان هم آقای همایونی برادر آقای همایونی بود که خطاط بود. مدیر زبده و برنده ای بود و استادان خوبی را هم جمع کرده بود که اکثرا نویسنده کتاب های درسی بودند.
  • از دانشگاه بگویید.
من در دانشکده حقوق و علوم سیاسی تحصیل کردم. با دانشجوهایی هم که اهل کتاب بودند کار می کردم. کتاب پرویز علوی را که دکترای علوم سیاسی، استاد دانشگاه و نویسنده کتابی به نام «چه کسانی در آمریکا حکومت می کنند» بود به انتشارات خرد دادم و در لاله‌زار پاساژ اخوان چاپ شد. چون من با ناشرین آشنا بودم، سعی می‌کردم راهگشا باشم.
  • علت مهاجرت به تهران چه بود؟
دوره تدریس و تحصیلات در تهران بودم و علت تهران رفتنم هم به‌خاطر منتقل شدن خانواده بود. ما هم به ناگزیر باید می آمدیم. برای تامین بهتر معاش مجبور به کار شدم و با مطبوعات آغاز کردم و در گردونه چاپ و نشر افتادم.
  • در آموزش وپرورش تنها در کار تدریس بودید یا مشاغل دیگری هم داشتید؟
در وزارت آموزش و پرورش یک اداره‌کل به نام اداره‌کل نگارش وجود داشت که برادر ذبیح‌الله صفا، دکتر فضل‌الله صفا ریاست این اداره را به عهده داشت.
شعبه هایی در استان ها و شهرستان ها داشت که هرازگاهی سمیناری تشکیل می‌شد و مسئولان اداره‌کل نگارش و ادارات نگارش را در دانشسرای عالی جمع می‌کردند وتبادل افکار و نظر و مشورت و ارائه طریق می کردند. حدود 3 سال در آن اداره مشغول به‌ کار بودم .
  • در دانشگاه هم تدریس داشتید؟
در دبیرستان تدریس می کردم و در فواصل مختلف وقتی که دانشگاه آزاد دایر شد ادبیات تدریس کردم.در دانشکده های علمی کاربردی هم تدریس داشتم. در آنجا ادبیات تدریس می کردم اما اکنون به علت بیماری همسرم تدریس را رها کرده‌ام و تمام کارهای منزل را من انجام می دهم.
  • وقتی همدان بودید با زنده‌یاد قاسم برنا که از روزنامه‌نگاران قدیم بود همکاری داشتید؟
ایشان از دوستان صمیمی من و نویسنده بود. چندین کتاب نوشت و اهل مطالعه بود و کتابخانه بسیار بزرگی هم داشت. ارتباط کاری که با وی پیدا کردم در اولین انجمنی بود که در کتابخانه عمومی همدان سال 1346 شکل گرفت. ما به‌عنوان اعضای انجمن کتابخانه همدان برگزیده شدیم .آن زمان قرار بر این بود که شهرداری‌ها یک و نیم درصد از درآمد خود را برای خرید کتاب و توزیع کتاب اختصاص دهند. 70هزار تومان در اختیار ما قرار دادند که پول زیادی بود. من، ابوالحسن آذری کنگاوری و قاسم برنا چند روز به تهران آمدیم تا کتاب تهیه کنیم. من هم که با کتاب‌فروش‌های تهران آشنا بودم هر جا که ممکن بود با بیشترین تخفیف بهترین کتاب ها را خریداری می‌ کردیم.
  • علاوه بر شهرداری با چه نهادهای دیگری همیاری می‌کردید؟
سراغ ایرج افشار که رئیس کتابخانه دانشگاه تهران و رئیس انتشارات دانشگاه بود، رفتیم و گفتیم قضیه از این قرار است. ما بودجه‌ای نداریم و اگر ممکن است کمکی به ما کنید. ایشان دست خطی نوشتند که هرچه خواستیم از انتشارات دانشگاه نصف قیمت برداریم. گفت اگر پولتان نرسید یا پرداخت نکنید یا دوست داشتید بعد بیاورید. بهترین کتاب ها را به همدان آوردیم. آن زمان کتابخانه در سر رودخانه ای بود که در محل میدان دانشگاه فعلی بود و حالا خراب شده است. سالن و میز مطالعه درست کردیم. من در سال 47 به تهران آمدم و کارها را به عباس زند محول کردم.
  • سرنوشت آذری کنگاوری چه شد؟
آذری کنگاوری در همدان کارمند فرمانداری بود و به‌خاطر همین مقیم همدان بود. کتاب های زیادی نوشت اما چاپ نشد. فهرست کتاب هایش را برای من فرستاد که با ناشرها صحبت کنم که چنانچه تمایل دارند چاپ شود. آذری کنگاوری شعر بی‌نقطه ای درباره هفت سین و عید دارد که برای من فرستاده بود.
  • از کتابخانه های خصوصی همدان بگویید.
کتابخانه های مهمی در همدان بود. آقایی به نام پنبه‌چی بود که کتابخانه بسیار بزرگی داشت و در کوچه استرمردخای زندگی می کرد. بعد از فوت ایشان فرزندانش کتاب ها را نگهداری نکردند. من از چند نفری در همدان که کتابخانه داشتند بهره گرفتم. یکی آقایی به نام نقوی دبیر دینی و فقه و مردی روحانی بود. آقایی هم در روستای یعقوب شاه بود که نامش را فراموش کردم. از کتابخانه برنا و کتاب های آرامگاه بوعلی و اوقاف هم استفاده کردم.


برچسب ها: همشهری همدان ، هنرمندان همدان ،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات