سه شنبه 17 فروردین 1395

چهره‌پردازی کسب‌وکار من است

   نوشته شده توسط: حسین زندی    نوع مطلب :گفتگو ،هنر ،سینما ،تئاتر ،روزنامه همشهری ،

چهره‌پردازی کسب‌وکار من است

نویسنده: حسین زندی خبرنگار همشهری -همدان
چهره‌پردازی کسب‌وکار من است
پرویز شکری چهره ماندگار هنر گریم ایران است. او چهره‌پردازی و گریم بیش از 180 فیلم سینمایی و سریال را در کارنامه خود دارد. شکری که چهره‌پردازی را کسب وکار خود می‌داند در گفت‌وگو با همشهری از ورود اولین سینما به همدان و شروع كارش در سینما به عنوان چهره‌پرداز می‌گوید...
1395/01/17
پرویز شکری چهره ماندگار هنر گریم ایران است. او چهره‌پردازی و گریم بیش از 180 فیلم سینمایی و سریال را در کارنامه خود دارد. شکری که چهره‌پردازی را کسب وکار خود می‌داند در گفت‌وگو با همشهری از ورود اولین سینما به همدان و شروع كارش در سینما به عنوان چهره‌پرداز می‌گوید.
  • از نخستین سالن‌های سینما در همدان چه به خاطر دارید؟
زمانی که خیابان شورین (شهدای فعلی) و میدان مرکزی شهر اصلا وجود نداشت و همه آن‌ها خانه بود در مسیر خیابان شورین که به محله پل پهلوانان می‌رسد، یک فرد روسی و یک ارمنی با هم شریک می‌شوند و در بالاخانه‌ای (کوچه‌ای که به ابتدای بازار قیصریه می‌رسیده) سینما باز می‌کنند و فیلم‌های صامت پخش می‌کنند. فکر می‌کنم اواخر دهه 20 بود. بعدها آن فرد روسی در ابتدای خیابان سنگ‌شیر، در محل مخابرات فعلی، سینما مایاک را باز می‌کند که شعبه سینما مایاک تهران بود. بعد از سینما مایاک میدان مرکزی که افتتاح می‌شود یک شخص اهل رشت با میراخان ارمنی شریک می‌شود و سینما الوند را برپا می‌کنند. میراخان در زمان ما هم زنده بود و من او را دیده بودم. دکوراسیون داخلی سینما الوند تمام از چوب روسی بود که آن را خیلی زیبا کرده بود. سن از بالکن تا تالار اصلی مثل تالار وحدت تهران بود و در بالای سن دو مجسمه طلایی فرشته قرار داشت که در یک دوره‌ای به دلیل آتش گرفتن بخاری سوخت و از بین رفت.
سینما الوند که بین خیابان تختی و شهدا قرار دارد، متعلق به آقایان ثروت سعیدی و ارژنگی بود. بعد از میراخان شخص دیگری به نام احمد گله بود که کنار سینما آجیل‌فروشی داشت و سه دانگ سینما را از شریک میراخان خرید. احمد گله آدم قدبلند هیکلی بود که با پدر من هم دوست بود. از ته مغازه سوراخی ایجاد کرده بودند و می‌نشستند، فیلم تماشا می‌کردند.
  • شغل پدرتان چه بود؟
پدر من حسابدار بانک ملی بود و احمد دوست پدر من بود. او بعدازظهرها به مغازه احمد می‌رفت و فیلم را از منفذ انتهای مغازه تماشا می‌کردند. به خاطر پول زیادی که به میراخان داده بود دیگر شریک شده بود. آخر هم سینما آتش گرفت. بالکن یا تراس بیرونی این سینما سن مراسم همدان بود که هر کدام از بزرگان شهر و مقامات برای سخنرانی به آنجا می‌آمدند.
  • چطور شد که به تهران رفتید؟
در همدان با دوستان و گروه روزنامه اطلاعات، تئاتر کار می‌کردیم. سال 1343 تصمیم گرفتم به تهران بروم. آن زمان دانشگاه هنرهای دراماتیک برای رشته گریم، دانشجو می‌گرفت. هنوز سوادم نیمه‌کاره بود و مدرکی نداشتم که در هنرهای دراماتیک شرکت کنم. در آن سال من دیپلم ‌گرفتم و به آموزشگاه تدین در خیابان ژاله رفتم. در تهران سه سال بیکاری کشیدم و با سینما آشنایی نداشتم.
  • از ورود به سینما بگویید و این‌که چطور شد وارد کار گریم شدید؟
ما در تهران بودیم که در یک مهمانی با آقایی مسیحی آشنا شدم که ماردوک الخاص نام داشت. ایشان می‌خواست فیلمی به نام «آلونک سیاه‌کوه» بسازد که جلال مقامی در آن بازی می‌کرد. در مهمانی صحبت‌هایی شد و آقای مظاهری که مدیر تولید کار بود از من دعوت کردند برای کار گریم به دفترشان بروم. دفترشان روبه‌روی امجدیه در داخل کوچه بود. چون بیکار بودم رفتم و به عنوان گریمور پذیرفته شدم.
  • با این‌که اولین بار بود، نگران نبودید که از پس کار برنیایید؟
کار ساده‌ای بود و چون فیلم‌ها سیاه‌وسفید بود، کار چندانی نداشت. آن زمان رنگ‌هایی را تهیه و استفاده می‌کردیم که برای شیرینی‌پزی استفاده می‌شد و شیمیایی نبود به همین دلیل به پوست صدمه نمی‌زد.
  • در دوره فیلمبرداری مشکلی پیش نیامد؟
نه؛ فیلمبرداری در منطقه زرند بود. حدود 20 روزی آنجا بودیم و برگشتیم. به من 500 تومان دستمزد دادند. مهم این بود که من فیلم کار کردم.
  • چگونه با ساموئل خاچیکیان آشنا شدید؟
یک روز در دفتر کار شخصی که با آقای ساموئل خاچیکیان ارمنی صحبت می‌کرد با ایشان آشنا شدم و من را به او معرفی کردند. آقای خاچیکیان می‌خواستند فیلم «من هم گریه کردم» را بسازند. این اولین همکاری من با او بود.
  • اشاره کردید در تهران هم در یک آموزشگاه مشغول شدید؟
من به آموزشگاه دراماتیک در خیابان ژاله با مدیریت آقای فروغ رفتم و جسته و گریخته با سینما آشنا شدم.
  • آخرین کارتان چه بود؟
آخرین کار، کار سریال آقای نادر مقدس و فیلم سینمایی «روشنی شهر» بود. دخترم گیتا را، که طراح صحنه و گریمور است، برای انجام کار فرستادم و بعد از آن هم کاری نداشتم.
  • در مدتی که کار می‌کردید دستیار داشتید؟
چهره‌پردازی کسب‌وکار من است. من تنها گریموری بودم که دستیار نداشتم و معتقد بودم موقع فیلم باید گریمور حضور داشته باشد. تنها دستیارم در سال‌های اخیر، دخترم گیتا بود که باید خانم‌ها را گریم می‌کرد.
  • در حوزه آموزش هم فعالیت کردید؟
چرا. در حاشیه کارها، هفت سال در آکادمی خانه سینما بودم. در دانشگاه تبریز هم تدریس داشتم. عضو خانه تئاتر بودم که هنوز هم هستم. در سال‌های نخست پس از انقلاب نیز مدیر مجتمع فرهنگ و هنر اسلامی بودم که دانشجو هم داشتیم.
  • کدام فیلم را دوست داشتید کار کنید اما امکانش پیش نیامد یا کار کردید اما به پایان نرسید؟
فیلم «زنگی و رومی» کار ناصر تقوایی بود که هنوز هم افسوس می‌خورم چرا به پایان نرسید.
http://ostani.hamshahrilinks.org/Ostan/Iran/Hamedan/Contents/%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87%E2%80%8C%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D8%B3%D8%A8%E2%80%8C%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA?magazineid=


برچسب ها: همشهری همدان ، پرویز شکری ، گریم در همدان ، چهره پردازی در همدان ، سینما در همدان ،

خاطرات یک فیلم باز حرفه‌ای از اتفاقات سینماهای همدان

نویسنده: حسین زندی همدان- خبرنگار همشهری
خاطرات یک فیلم باز حرفه‌ای از اتفاقات  سینماهای همدان
مسعود احمدی:وسوسه فیلم‌دیدن در تمامی هم‌نسلان من وجود داشت. گاهی برای اینكه بلیت تهیه كنند دست به كارهای عجیب و غریب می‌زدند.
1393/11/06
جشنواره فجر همیشه خاطره ایستادن در صف سینما و تماشای ماجراجویانه فیلم را برای فیلم‌بازها زنده می‌کند.
«مسعود احمدی» بیشتر به‌عنوان نویسنده، شاعر، نمایشنامه‌نویس و مدیر نشر در استان  شناخته شده است. البته از دغدغه‌های سینمایی هم هیچگاه غافل نیست، به همین بهانه پای حرف‌های او كه بخشی از رخدادهای تاریخی سینماهای همدان را روایت می‌كند، نشستیم. این گفت‌وگوی جذاب درباره اتفاقات جذاب سینماهای همدان در دهه سی و چهل در ادامه می‌آید.
  • چه چیزی باعث شد به سمت تئاتر و سینما بروید؟
قبل از اینكه به تئاتر علاقه‌مند شوم، سینما مرا جذب كرد و قبل از سینما قصه‌هایی كه شب‌های زمستان پای كرسی گفته می‌شد. امیر ارسلان نامدار، حسین كرد شبستری، فلك ناز، ملك جمشید، ملك بهمن‌، اسكندر‌نامه و از همه مهم‌تر شاهنامه و هزار و یك‌شب که ذهنیتی متصل به من دادند كه بعدها سینما جای آنها را گرفت.
  • از چه سن و سالی برای تماشای فیلم به سینما می‌رفتید؟
ما یك آشنای خانوادگی به نام آقایوسف (آیوسف) داشتیم كه در سینما الوند كنترلچی بود و معمولاً هفته‌ای یك بار ما را دعوت می‌كرد. با مادر و دایی به سینما می‌رفتیم. علاقه عجیبی به سینما داشتم و در دوره ابتدایی واقعاً شیفته و دلبسته سینما بودم، اما جذابیت قصه‌های پای كرسی همچنان به قوت خود باقی بود.
  • آن دوره چه فیلم‌هایی را در همدان تماشا كردید؟
آن زمان علاوه بر فیلم‌های سینمایی گاهی سریال‌ها را هم در سینما نمایش می‌دادند. «سرحد آتشین» سریالی بود كه در سینما پخش می‌شد و زمان اكران قسمت آخر روی پرده می‌نوشتند: «نتیجه» كه مخاطب ترغیب شود و فیلم را ببیند.
سریال «صاعقه و اژدها پیكر» كه به نظرم این فیلم سرچشمه ساختن فیلم‌های جنگ ستارگان بود، سریال «بلای جان نازی‌ها» در مورد آلمان‌ها از دیگر سریال‌ها بود.
فیلم‌هایی مثل «تارزان» هم تأثیر عجیبی! بر رفتار آن‌روزهای ما داشت و با كودكان همسن و سال پس از دیدن «تارزان» تصمیم گرفتیم كه برویم در جنگل زندگی كنیم، اما همدان كه جنگل نداشت. چاقوهای مطبخ را برداشتیم بستیم به كمرمان و رفتیم به باغ مادربزرگ در عباس‌آباد، اما 2 ساعت بیشتر نتوانستیم دوام بیاوریم، آن زمان در این باغ‌ها هم گراز بود و هم شغال و ما ترسیدیم و برگشتیم.
  • كدام سینماها می‌رفتید، همدان چند سینما داشت؟
در سال‌های 1338  سینما الوند بین خیابان‌های عباس‌آباد و بوعلی و سینما تاج بین خیابان سیروس (تختی) و خیابان شورین قرار داشت. سینماهای خیابان بوعلی هم بعدها ساخته شد. سینما هما روبه‌روی كوچه زبیده خاتون و سینما لوكس خیابان بوعلی پایین‌تر از كوچه بیمه بود. علاوه بر این سینماها، هم سینما هما سینمای تابستانی روباز داشت و هم سینما لوكس. البته قدیم‌ترها یك سینمای تابستانی دیگر هم بود كه من به یاد ندارم.سریال‌ها را در سینما الوند تماشا می‌كردم.
  • فیلم‌های خارجی دوبله بود؟
«آیوسف» آدم جالبی بود. زمان نمایش فیلم‌هایی كه دوبله نبودند، كنار پرده می‌ایستاد و دیالوگ‌ها را به فارسی با صدای بلند می‌خواند كه آن هم ماجراهایی داشت.
  • مثلاً می‌گفت: «اینجا جان به مارگارت گفت هرچه زودتر باید حركت كنیم». این كار خیلی تبحر می‌خواهد كه در یك فیلم 2 ساعت به جای تمام بازیگرها حرف بزنید. الان در روسیه به نوعی در برخی سینماها این كار انجام می‌شود صدای اصلی وجود دارد و دوبلور همزمان ترجمه می‌كند.
بعدها میان‌نویس فیلم‌ها آمد. در بخش‌هایی فیلم قطع می‌شد و متن داستان به صورت نوشته روی پرده به نمایش در می‌آید. در اینجا یك مشكل پدیدار می‌شد، آن هم مشكل سواد بود. بیشتر مردم سواد خواندن نداشتند و تماشاچی‌های بی‌سواد یك نفر باسواد را با خود می‌بردند تا میان‌نویس‌ها را برایشان بخواند.
  • قیمت بلیت‌ها چقدر بود؟
چند ردیف صندلی‌های ردیف جلو 5 ریال بود. ردیف‌های وسط 7 ریال و عقب 10 ریال. لژ 20 ریال و بالكن را 15 ریال می‌فروختند. آنها كه به لژ می‌رفتند سواد داشتند. ما كه محصل بودیم معمولاً صندلی 5 ریالی می‌خریدیم و چون مشتری 5 ریالی زیاد بود، و جاها گرفته می‌شد. صندلی‌ها شماره نداشتند. معمولاً سر صندلی دعوا می‌شد. برخی‌ها جای خالی را نگه می‌داشتند و اجازه نمی‌دادند كسی بنشیند و اگر از كسی می‌پرسیدیم كه «می‌شود اینجا بنشینم» می‌پرسید «سواد داری؟‌» اگر جواب مثبت بود، اجازه می‌دادند بنشینیم و در این صورت وظیفه داشتیم در طول فیلم تمام میان‌نویس‌ها را برای اطرافیان بخوانیم و اگر این كار را قبول نمی‌كردیم تا آخر فیلم باید سر پا می‌ایستادیم.
  • این حس فیلم‌دیدن فراگیر بود؟
وسوسه فیلم‌دیدن در تمامی هم‌نسلان من وجود داشت. گاهی برای اینكه بلیت تهیه كنند و فیلم ببینند، دست به كارهای عجیب و غریب می‌زدند.
یكی از دوستان كه نقاش و خوشنویس بسیار فوق‌العاده‌ای بود، بلیت سینما الوند را مانند اصل جعل می‌كرد و به ما هم با قیمت پایین‌تر می‌فروخت. مدت‌ها این كار ادامه داشت تا یك روز توسط یكی از همكلاسی‌ها لو رفت. حتی بازداشت و با تضمین آزاد شد.
یكی دیگر از همكلاسی‌ها شب‌ها بلیت‌های پاره را از سطل زباله پشت سینما بر می‌داشت و مانند پازل، بلیت‌ها را می‌چسباند و فردا می‌فروخت. او هم لو رفت و جریمه شد.
  •  به نظر می‌رسد جذابیت حاشیه فیلم دیدن بیشتر از خود فیلم‌ها بود؟
از اتفاقات جالبی كه برای من هنگام دیدن فیلم افتاد، این بود كه یك روز با دوستی به نام «عزت معماریان» برای دیدن فیلم «سامسون و دلیله» به سینما تاج رفتیم.
 ما بلیت بالكن را گرفتیم. اواسط فیلم بود كه سقف بالكن فروریخت و معماریان افتاد پایین و من از سقف آویزان شدم و فیلم قطع شد. من هرچه دنبال معماریان گشتم، پیدایش نكردم. نگران شدم و رفتم كه خانواده‌اش را باخبر كنم.
وقتی در زدم خودش آمد جلو در. گفتم چرا مرا نگران كردی و منتظر نشدی من بیایم؟ گفت: من افتادم روی صندلی و صندلی شكست، ترسیدم صاحب سینما جریمه صندلی را از من بگیرد فرار كردم.
  • جز سینمارفتن چه كار دیگری به‌همین اندازه برای شما مهم بود؟
در كنار فیلم‌دیدن‌ها موضوعی كه برای ما خیلی مهم بود، زمانی بود كه تسلط به خواندن پیدا كردیم. به‌ویژه خواندن كتاب‌های حماسی مثل «ده مرد رشید»، «دلشاد خاتون»، «دلاوران میزگرد» و مجله «كیهان بچه‌ها» كه بسیار تأثیر‌گذار بود و علاقه نوشتن را در من پدید آورد. آنچه برای ما از دیدن فیلم در سینما مهم‌تر بود، تأثیر فیلم از نظر ساخت و پرداخت شخصیت‌ها بود.


برچسب ها: همشهری همدان ، مسعود احمدی ، ساعد احمدی ، سینما در همدان ،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic