سه شنبه 27 بهمن 1394

سیاه‌‌بازی؛ از روحوضی تا تئاتر

   نوشته شده توسط: حسین زندی    نوع مطلب :روزنامه همشهری ،کتاب ،ادبیات ،هنر ،

سیاه‌‌بازی؛ از روحوضی تا تئاتر

نویسنده: حسین زندی خبرنگار همشهری -همدان
سیاه‌‌بازی؛ از روحوضی تا تئاتر
یک نویسنده همدانی درباره سیاه‌‌بازی می‌گوید: همدان در زمینه سیاه‌‌بازی تاریخ منفصل و جدایی ندارد...
1394/11/27
یک نویسنده همدانی درباره سیاه‌‌بازی می‌گوید: همدان در زمینه سیاه‌‌بازی تاریخ منفصل و جدایی ندارد. در این شهر نیز سیاه‌‌بازی مانند دیگر نقاط کشور در گروه‌‌های نمایشی روحوضی تعریف می‌‌شده است و نمی‌توان ریشه دور و درازی برای سیاه‌‌بازی در همدان متصورشد.
مسعود(ساعد) احمدی، که نویسنده کتاب «دو نمایشنامه مفرح فندق نمکی و یه پول سیاه» است، با اشاره به نمایش‌های روحوضی می‌گوید: در مرکز حیاط خانه‌‌های قدیم معمولاً یک حوض بود که زمستان‌ها تخته‌پوش می‌کردند. تابستان نیز وقتی مراسم یا مهمانی در حیاط برگزار می‌‌شد، روی حوض را تخته می‌گذاشتند و فرش می‌‌انداختند. اگر نمایشی اجرا می‌شد از این فضا به عنوان صحنه و سن استفاده می‌کردند چون از همه جای حیاط و خانه به آن مشرف بودند.

ورود به سالن‌های نمایش
احمدی ادامه می‌‌دهد: معمولاً در نمایش‌های روحوضی یک دسته مطرب بود. یک حاجی، یک سیاه، یک دختر و جوانی که عاشق دختر حاجی می‌‌شد. این سیاه، که نوکر خانه نیز محسوب می‌‌شد، در عشق و عاشقی این دو نفر دخالت می‌کرد و باعث خنداندن مردم می‌‌شد.
این نویسنده همدانی با اشاره به اجراهای سالنی سیاه‌‌بازی در ایران، می‌گوید: سیاه‌‌بازی یک نمایش کاملاً مفرح است که معمولاً در مراسم عروسی و جشن‌‌ها اجرا می‌‌شد. سیاه‌‌بازی همیشه همراه اجرای دسته مطرب‌‌ها بود و بدون حضور آنها اجرا نمی‌‌شد. البته سیاه در این جشن‌‌ها نقش پررنگی داشت. تا این‌‌که بعد از مشروطه و ورود تئاتر مدرن به ایران سیاه‌‌بازی نیز در قالب تئاتر جا گرفت و به عنوان یک گونه نمایشی مستقل به سالن‌‌های نمایش راه یافت.

شخصیت سیاه
احمدی  با اشاره به کتابش «دو نمایشنامه مفرح فندق نمکی و یه پول سیاه » درباره حضور دو شخصیت سیاه در نمایش «فندق‌نمکی» می‌گوید: نمایش‌ها و کتاب‌های سیاه‌بازی که تاکنون نوشته شده، همیشه یک شخصیت سیاه داشته‌اند. ما در این نمایش خواستیم بگوییم اگر روزی دو گروه نمایشی که هر دو نیز شخصیت سیاه دارند، در یک مراسم یا محله هنگام اجرا با هم برخورد کنند چه اتفاقی می‌‌افتد، چگونه ارتباط برقرار می‌کنند و حتی چگونه با هم درگیر می‌شوند.
احمدی به همکاری علی طاهری در نوشتن این کتاب اشاره می‌کند و می‌گوید: کتاب «دو نمایشنامه مفرح فندق نمکی و یه پول سیاه» به صورت مشارکتی نوشته شده؛ ساعت‌ها و روزها در کنار هم نشستیم، گفتیم، نوشتیم، خط زدیم و دوباره نوشتیم تا این دو نمایشنامه از کار در آمده است. در این کار نوشتن متن برای ما مطرح بود و ارتباط با شهر و سیاه‌بازی در همدان مطرح نبود. خوشبختانه متن خوبی شده است و خوانندگان هم استقبال خوبی کرده‌اند. امیدواریم به صورت صحنه‌ای هم اجرا شود.
این نویسنده در پایان به تجربه‌اش در نوشتن نمایش‌های سیاه‌‌بازی اشاره می‌کند و می‌گوید: پیش از انقلاب نیز یک نمایش سیاه‌بازی نوشته بودم؛ بعد از آن تنها کار سیاه‌بازی من همین کتاب است.

درباره کتاب
کتاب «دو نمایشنامه مفرح فندق نمکی و یه پول سیاه» داستان دو نمایش سیاه‌بازی است که توسط مسعود(ساعد) احمدی و علی طاهری به صورت مشترک و هم‌زمان نوشته شده و اواخر دهه 80 توسط انتشارات «آوا متن» به بازار آمده است.عکس طرح جلد این کتاب مربوط به جلال میرزاپور، یکی از هنرمندان تئاتر همدانی است، که در گذشته نقش سیاه را در نمایش‌ها برعهده می‌گرفته است.سیاه‌بازی یکی از انواع نمایش ایران است که در آن شخصی متمول، غلام سیاه و طنازی دارد و با هم با دستمایه قرار دادن مسائل اجتماعی تماشاگران را وادار به خندیدن می‌کردند که در خلال نمایش نقدهایی نیز به اوضاع روزگار بیان می‌شد. سیاه که نقش نوکر خانه را برعهده دارد و گاهی به آن مبارک نیز می‌گویند، نماد مردم رنج‌دیده جامعه است.
در همه نمایش‌ها یک سیاه وجود داشت که وظیفه‌اش شاد کردن و خنداندن تماشاچی‌ها بود اما در نمایش فندق نمکی کتاب «دو نمایشنامه مفرح فندق نمکی و یه پول سیاه» دو شخصیت سیاه به نام‌های فندق و نمکی وجود دارند. نویسندگان در این نمایش‌ها به جای حاجی و میرزا، نقش سلطان و شاه را جایگزین کرده‌اند. در نمایش یه پول سیاه علاوه بر گروه مطرب و سیاه شخصیت‌های دربار حضور دارند و فضای نمایشی شاد در ارتباط بین شاه، نایب‌السلطنه، سیاه و جلاد شکل می‌گیرد.
http://ostani.hamshahrilinks.org/Ostan/Iran/Hamedan/Contents/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%E2%80%8C%E2%80%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%9B-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%88%D8%B6%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%AA%D9%8A%D8%A7%D8%AA%D8%B1?magazineid=


برچسب ها: همشهری همدان ، سیاه بازی همدان ، مسعود احمدی ، نمایش های آیینی همدان ،

چهارشنبه 2 اردیبهشت 1394

صدای ادبیات شفاهی همدان را بشنویم

   نوشته شده توسط: حسین زندی    نوع مطلب :روزنامه همشهری ،

صدای ادبیات شفاهی همدان را بشنویم

نویسنده: حسین زندی/خبرنگار
صدای ادبیات شفاهی همدان را بشنویم
یکی از سرمایه‌های فرهنگی هر قومی ادبیات شفاهی آن مردم است. ادبیات شفاهی با عنوان‌ها و نام‌هایی چون ادبیات عامه، ادبیات مردم، فرهنگ عامه، ادبیات توده‌ها، فولکلور و دیگر موارد مشابه به کار می‌رود. این روایت‌ها در قالب قصه‌های عامیانه، متل‌ها، ضرب‌المثل‌ها، اشعار، طنزها، افسانه‌ها و مانند این‌ها بیان می‌شود...
1394/02/01
یکی از سرمایه‌های فرهنگی هر قومی ادبیات شفاهی آن مردم است. ادبیات شفاهی با عنوان‌ها و نام‌هایی چون ادبیات عامه، ادبیات مردم، فرهنگ عامه، ادبیات توده‌ها، فولکلور و دیگر موارد مشابه به کار می‌رود. این روایت‌ها در قالب قصه‌های عامیانه، متل‌ها، ضرب‌المثل‌ها، اشعار، طنزها، افسانه‌ها و مانند این‌ها بیان می‌شود.ادبیاتی که هزاران سال در یاد، سینه و زبان مردمان این سرزمین جاری بودبا ورود رسانه‌های دیداری، شنیداری و مجازی یا رنگ می‌بازد و رو به فراموشی می‌رود. ادبیاتی که از تخیلات قومی سرچشمه می‌گرفت و به بازآفرینی واقعیات نمود می‌بخشید. امروز تنها در ذهن اندکی از ساکنان این سرزمین باقی مانده است.با این حال هنوز می توان به پیروی از «انجوی‌شیرازی» و «صبحی مهتدی» به گردآوری این میراث گرانبها پرداخت. می توانیم با کمک مردمی که اشعار، متل‌ها، افسانه‌ها و قصه‌های گذشتگان را در ذهن و خاطر دارند به ثبت و ضبط ادبیات شفاهی همت کنیم.  «همشهری» در نظر دارد دست یاری به سوی همشهریان و هم استانی‌های خود دراز کند و آنچه در خاطر مردم این منطقه مانده است را منتشر کند. در ابتدای این حرکت نویسنده شاعر، نمایشنامه‌نویس و پژوهشگر همدانی «مسعوداحمدی (ساعد)» دستمان را فشرد و دعوت همشهری را پذیرفت. در شماره‌های آینده چند اثر از قصه‌های عامیانه همدان به روایت این نویسنده می‌خوانیم.از همشهریان گرامی همدانی تقاضا داریم قصه‌ها، متل‌ها و شعرهای عامیانه خود را به نشانی پستی روزنامه در همدان بفرستند یا از طریق پست الکترونیکی همشهری همدان hamshahri.hamedan@gmail.com به دست ما برسانند. در ادامه یکی از این قصه ها را می‌خوانیم.
بخت و اقبال
تا بوده و بودهِ خدا بوده! در روزگاران قدیم جوانی کج اقبال از زور بدبختی روزى به خودش گفت: «این جور که نیمیشه میوا برم و  بخت و اقبالِ خوابیدمه بجورِمو و بیدارش کنم! (باید بروم بخت و اقبال خود را از خواب بیدار کنم.)»...به همین خاطر نان‌پیچه‌اش را بست کمرش و راه افتاد. کوه به کوه و بیابان به بیابان رفت و رفت تا  به بیشه‌زاری رسید و دید شیری دراز به دراز خوابیده و هی نکّه می‌کند. (ناله می‌کند)جوان به این خیال که شیر، بخت و اقبال او است، بیدارش کرد و پرسید:« تو بخت و اقبال خوابیده‌ منی؟!»شیر نالید و گفت: «نه جوان! مَ اقباله خوابیده تو نیسم، حالام برو بذار به درد خودم بمیرم! راسی هر آینه اقبالته پیداکردی اَزِش بپرس دواى یی دردِ بیکردارِ مَ چیه!»
جوان رفت و رفت تا به منزل دختر دولتمندی که از بیماری افتاده بود میانِ‌ جا، رسید و از او پرسید: «تو بخت و اقبال خوابیده‌ منی؟!»دختر بیمار نالید و گفت:« نه! من بخت و اقبال تو نیستم! اگه اقبالته پیدا کردی، ازش بپرس دوا و درمان بیماری من چیه!» جوان راه ‌برید و رفت تا به درختى در حال خشکیدن رسید و از او پرسید:« اى درخت نکنه تو بخت و اقبالِ منی!»درخت با زحمت شاخه‌ای تکان داد و گفت:« نه جوان! منه ورچروکیده، بخت و اقبال تو باشم؟! خدا نکنه! ولی ای جوان اگه روزی روزگاری بخت و اقبالته پیدا کردی، علتِ خشکیدن منم ازش بپرس!»
جوان سفیر و سرگردان، پرسان‌پرسان رفت و رفت تا بالاخره به بخت و اقبالش رسید و گفت:«بالاخره پیدات کردم، تو بخت اقبال منی که همیشه‌ خدا خوابی ؟!»
بخت و اقبالش گفت:« الآنه که بیدارم!... خوب حالا بگو از من چه درخواستی داری؟»
جوان که از خوشحالى در پوست خود نمی‌گنجید.
ابتدا از بختِ خود داروى دردمندی شیر، بیماری دختر و علت خشکیدن درخت را درخواست کرد. بخت سری تکان داد و گفت:« اگر شیر مغز سر آدم بى‌شعورِ احمقى را بخورد، درد بلافاصله تن او را رها خواهدکرد.  اما علاج دختر. او باید شوهر کند تا از بیماری رهایی یابد! و علت خشکیدن درخت؟! باید گنجِ و دفینه‌ پنهان شده زیر درخت را که ریشه‌های آن را مسموم می‌نماید بیرون آوردند تا طلسم شکسته شود و درخت دوباره شاداب و سرسبز گردد!»
بخت و اقبالِ جوان لب فروبست و به او خیره گردید تا جوان خواسته‌های دیگرش را به زبان آورد. اما جوان بدون درخواست دیگری راه رفته را بازگشت تا رسید به درخت و علت خشکیدنش را گفت. درخت با شادی گفت:« خوب ای جوان چه کسی بهتر از تو، حالا که شانس بهت رو کرده، بیا گنج را دربیار براى خودت و ریشه‌های منم آزادکن! هم تو به نوائى مى‌رسی، هم من از خشکیدن نجات پیدا می‌کنم!»   
جوان گفت:« نه، حالا که بختم بیدار شده، دیه گنج بری شیمه؟ (دیگر گنج به چه کار من می‌آید؟)»
بعد هم راه افتاد و رفت تا رسید منزل دختر بیمار و علت بیماری او را هم گفت. دختر بیمار از جوان تقاضا کرد:« خوب تو بیا با من ازدواج کن تا هم صاحب من شوى و هم صاحب ثروتم!»جوان گفت:« نه! حالا که دیه بختُم بیدار شده تو و ثروتت به چه دردم مُخوره؟»
بعدم سرش را کج کرد و راه افتاد تا عاقبت رسید به بیشه‌زار و شیر خفته‌ای که از درد می‌نالید. شیر بی‌رمق با زحمت چشم‌هایش را نیمه‌باز کرد و غرش ضعیفی کرد و پرسید:« ببینم جوان! بالاخره بختت را پیدا کردی؟» جوان با خوشحالى در جواب شیر گفت:« بله بله پیداش کردم! الآنه دیه بیداره!»...
بعد هم تمام کارهایی را که کرده بود اعم از دوای بیماری دختر ثروتمند و علت خشکیدن درخت را برای شیر که یک بند ناله میکرد تعریف کرد و در آخر هم اضافه کرد که او دست رد به سینه‌ هر 2 زده است. شیر به زحمت غرید:«عجب! عجب! حالا بگو ببینم داروى درد مرا هم از بختت پرسیدی؟!» جوان گفت:« بله که پرسیدم!»چشم‌های شیر جان گرفت و پرسید:« خوب گفت داروى درد من چیه؟!»
جوان جواب داد:« به مَ گفت تا به تو بِگم دواى دردِ تو، خوردن مغز یه آدم بى‌شعور و احمقه!»شیر تکانی به خودش داد و بلند شد و خمیازه‌اى کشید و غرید:« خوب حالا ازت یه سؤالی دارم، آیا احمق‌تر و بى‌شعورتر از تو کسی‌ام پیدا میشه که لقد به بختش بزنه و یه گنج  و یه دخترِ ثروتمند باد آورده رو از دست بده؟!»  جوان که نطقش کور شده بود، هاج و واج به شیر خیره شده بود که شیر جستی زد و جوان را به خاک و خون کشید و مغزش را خورد و شفا پیدا کرد.بار کج به منزل نمی رسه، عقلم برای آدمیزاد خوب چیزیه! قصه‌ ما به سر رسید، کلاغه به خانه‌اش نرسید.


برچسب ها: ادبیات شفاهی ، ادبیات شفاهی همدان ، مسعود احمدی ، همشهری همدان ،

خاطرات یک فیلم باز حرفه‌ای از اتفاقات سینماهای همدان

نویسنده: حسین زندی همدان- خبرنگار همشهری
خاطرات یک فیلم باز حرفه‌ای از اتفاقات  سینماهای همدان
مسعود احمدی:وسوسه فیلم‌دیدن در تمامی هم‌نسلان من وجود داشت. گاهی برای اینكه بلیت تهیه كنند دست به كارهای عجیب و غریب می‌زدند.
1393/11/06
جشنواره فجر همیشه خاطره ایستادن در صف سینما و تماشای ماجراجویانه فیلم را برای فیلم‌بازها زنده می‌کند.
«مسعود احمدی» بیشتر به‌عنوان نویسنده، شاعر، نمایشنامه‌نویس و مدیر نشر در استان  شناخته شده است. البته از دغدغه‌های سینمایی هم هیچگاه غافل نیست، به همین بهانه پای حرف‌های او كه بخشی از رخدادهای تاریخی سینماهای همدان را روایت می‌كند، نشستیم. این گفت‌وگوی جذاب درباره اتفاقات جذاب سینماهای همدان در دهه سی و چهل در ادامه می‌آید.
  • چه چیزی باعث شد به سمت تئاتر و سینما بروید؟
قبل از اینكه به تئاتر علاقه‌مند شوم، سینما مرا جذب كرد و قبل از سینما قصه‌هایی كه شب‌های زمستان پای كرسی گفته می‌شد. امیر ارسلان نامدار، حسین كرد شبستری، فلك ناز، ملك جمشید، ملك بهمن‌، اسكندر‌نامه و از همه مهم‌تر شاهنامه و هزار و یك‌شب که ذهنیتی متصل به من دادند كه بعدها سینما جای آنها را گرفت.
  • از چه سن و سالی برای تماشای فیلم به سینما می‌رفتید؟
ما یك آشنای خانوادگی به نام آقایوسف (آیوسف) داشتیم كه در سینما الوند كنترلچی بود و معمولاً هفته‌ای یك بار ما را دعوت می‌كرد. با مادر و دایی به سینما می‌رفتیم. علاقه عجیبی به سینما داشتم و در دوره ابتدایی واقعاً شیفته و دلبسته سینما بودم، اما جذابیت قصه‌های پای كرسی همچنان به قوت خود باقی بود.
  • آن دوره چه فیلم‌هایی را در همدان تماشا كردید؟
آن زمان علاوه بر فیلم‌های سینمایی گاهی سریال‌ها را هم در سینما نمایش می‌دادند. «سرحد آتشین» سریالی بود كه در سینما پخش می‌شد و زمان اكران قسمت آخر روی پرده می‌نوشتند: «نتیجه» كه مخاطب ترغیب شود و فیلم را ببیند.
سریال «صاعقه و اژدها پیكر» كه به نظرم این فیلم سرچشمه ساختن فیلم‌های جنگ ستارگان بود، سریال «بلای جان نازی‌ها» در مورد آلمان‌ها از دیگر سریال‌ها بود.
فیلم‌هایی مثل «تارزان» هم تأثیر عجیبی! بر رفتار آن‌روزهای ما داشت و با كودكان همسن و سال پس از دیدن «تارزان» تصمیم گرفتیم كه برویم در جنگل زندگی كنیم، اما همدان كه جنگل نداشت. چاقوهای مطبخ را برداشتیم بستیم به كمرمان و رفتیم به باغ مادربزرگ در عباس‌آباد، اما 2 ساعت بیشتر نتوانستیم دوام بیاوریم، آن زمان در این باغ‌ها هم گراز بود و هم شغال و ما ترسیدیم و برگشتیم.
  • كدام سینماها می‌رفتید، همدان چند سینما داشت؟
در سال‌های 1338  سینما الوند بین خیابان‌های عباس‌آباد و بوعلی و سینما تاج بین خیابان سیروس (تختی) و خیابان شورین قرار داشت. سینماهای خیابان بوعلی هم بعدها ساخته شد. سینما هما روبه‌روی كوچه زبیده خاتون و سینما لوكس خیابان بوعلی پایین‌تر از كوچه بیمه بود. علاوه بر این سینماها، هم سینما هما سینمای تابستانی روباز داشت و هم سینما لوكس. البته قدیم‌ترها یك سینمای تابستانی دیگر هم بود كه من به یاد ندارم.سریال‌ها را در سینما الوند تماشا می‌كردم.
  • فیلم‌های خارجی دوبله بود؟
«آیوسف» آدم جالبی بود. زمان نمایش فیلم‌هایی كه دوبله نبودند، كنار پرده می‌ایستاد و دیالوگ‌ها را به فارسی با صدای بلند می‌خواند كه آن هم ماجراهایی داشت.
  • مثلاً می‌گفت: «اینجا جان به مارگارت گفت هرچه زودتر باید حركت كنیم». این كار خیلی تبحر می‌خواهد كه در یك فیلم 2 ساعت به جای تمام بازیگرها حرف بزنید. الان در روسیه به نوعی در برخی سینماها این كار انجام می‌شود صدای اصلی وجود دارد و دوبلور همزمان ترجمه می‌كند.
بعدها میان‌نویس فیلم‌ها آمد. در بخش‌هایی فیلم قطع می‌شد و متن داستان به صورت نوشته روی پرده به نمایش در می‌آید. در اینجا یك مشكل پدیدار می‌شد، آن هم مشكل سواد بود. بیشتر مردم سواد خواندن نداشتند و تماشاچی‌های بی‌سواد یك نفر باسواد را با خود می‌بردند تا میان‌نویس‌ها را برایشان بخواند.
  • قیمت بلیت‌ها چقدر بود؟
چند ردیف صندلی‌های ردیف جلو 5 ریال بود. ردیف‌های وسط 7 ریال و عقب 10 ریال. لژ 20 ریال و بالكن را 15 ریال می‌فروختند. آنها كه به لژ می‌رفتند سواد داشتند. ما كه محصل بودیم معمولاً صندلی 5 ریالی می‌خریدیم و چون مشتری 5 ریالی زیاد بود، و جاها گرفته می‌شد. صندلی‌ها شماره نداشتند. معمولاً سر صندلی دعوا می‌شد. برخی‌ها جای خالی را نگه می‌داشتند و اجازه نمی‌دادند كسی بنشیند و اگر از كسی می‌پرسیدیم كه «می‌شود اینجا بنشینم» می‌پرسید «سواد داری؟‌» اگر جواب مثبت بود، اجازه می‌دادند بنشینیم و در این صورت وظیفه داشتیم در طول فیلم تمام میان‌نویس‌ها را برای اطرافیان بخوانیم و اگر این كار را قبول نمی‌كردیم تا آخر فیلم باید سر پا می‌ایستادیم.
  • این حس فیلم‌دیدن فراگیر بود؟
وسوسه فیلم‌دیدن در تمامی هم‌نسلان من وجود داشت. گاهی برای اینكه بلیت تهیه كنند و فیلم ببینند، دست به كارهای عجیب و غریب می‌زدند.
یكی از دوستان كه نقاش و خوشنویس بسیار فوق‌العاده‌ای بود، بلیت سینما الوند را مانند اصل جعل می‌كرد و به ما هم با قیمت پایین‌تر می‌فروخت. مدت‌ها این كار ادامه داشت تا یك روز توسط یكی از همكلاسی‌ها لو رفت. حتی بازداشت و با تضمین آزاد شد.
یكی دیگر از همكلاسی‌ها شب‌ها بلیت‌های پاره را از سطل زباله پشت سینما بر می‌داشت و مانند پازل، بلیت‌ها را می‌چسباند و فردا می‌فروخت. او هم لو رفت و جریمه شد.
  •  به نظر می‌رسد جذابیت حاشیه فیلم دیدن بیشتر از خود فیلم‌ها بود؟
از اتفاقات جالبی كه برای من هنگام دیدن فیلم افتاد، این بود كه یك روز با دوستی به نام «عزت معماریان» برای دیدن فیلم «سامسون و دلیله» به سینما تاج رفتیم.
 ما بلیت بالكن را گرفتیم. اواسط فیلم بود كه سقف بالكن فروریخت و معماریان افتاد پایین و من از سقف آویزان شدم و فیلم قطع شد. من هرچه دنبال معماریان گشتم، پیدایش نكردم. نگران شدم و رفتم كه خانواده‌اش را باخبر كنم.
وقتی در زدم خودش آمد جلو در. گفتم چرا مرا نگران كردی و منتظر نشدی من بیایم؟ گفت: من افتادم روی صندلی و صندلی شكست، ترسیدم صاحب سینما جریمه صندلی را از من بگیرد فرار كردم.
  • جز سینمارفتن چه كار دیگری به‌همین اندازه برای شما مهم بود؟
در كنار فیلم‌دیدن‌ها موضوعی كه برای ما خیلی مهم بود، زمانی بود كه تسلط به خواندن پیدا كردیم. به‌ویژه خواندن كتاب‌های حماسی مثل «ده مرد رشید»، «دلشاد خاتون»، «دلاوران میزگرد» و مجله «كیهان بچه‌ها» كه بسیار تأثیر‌گذار بود و علاقه نوشتن را در من پدید آورد. آنچه برای ما از دیدن فیلم در سینما مهم‌تر بود، تأثیر فیلم از نظر ساخت و پرداخت شخصیت‌ها بود.


برچسب ها: همشهری همدان ، مسعود احمدی ، ساعد احمدی ، سینما در همدان ،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic